أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

389

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

آنگه بدلى كباب و چشمى پرآب * شب را به هزار حيله با روز كنم « 1 » آورده‌اند كى عزيز را به نزديك زندان باغى بود ، زليخا هرگه « 2 » كى بىطاقت شدى « 3 » ، بر نشستى با جماعتى از « 4 » كنيزكان ، به بهانهء تماشا بدان باغ رفتى و بفرمودى زندان‌بان را : بايد كى يوسف را بزنى . كنيزكان « 5 » گفتندى : اى كدبانويه « 6 » او را خود اين محنت بس است « 7 » كى بىجرمش « 8 » باز داشتند « 9 » ، و بند [ 92 ب ] و غل برنهاده « 10 » ، زدن چرا فرمايى « 11 » ؟ گفت : از ديدار او « 12 » محجوب گشته‌ام ، مىخواهم كى از درد چوب بنالد تا آواز او به من رسد ، مرا درين غلواى « 13 » عشق خود بدان سلوتى « 14 » باشد . لطيفه : ملك تعالى مؤمن « 15 » را درين زندان « 16 » دنيا واداشته است ، « الدنيا سجن المؤمن . » بند تكليف بر دست و پاى او نهاده است ، « أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ . » « 1 - » هر ساعتى به تازيانهء بلا مىزند ، « وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً . » « 2 - » فرشتگان « 17 » گويند : بار خدايا اين « 18 » بندهء بيچاره را همان « 19 » بس است كى اسير زندان و حبس است « 20 » ، اين تازيانهء بلايش چرا مىزنى ؟ گويد : از بهر آنك به كار خود مايل « 21 » است و از درگاه من غافل است . مىخواهم كى

--> ( 1 ) - كشم + بيت : هر شب ز غمت نصيب خود برگيرم * غمهاى ترا به ناز در بر گيرم شب برگذرد غمت به پايان برسد * چون روز شود غم تو از سر گيرم ( 2 ) - هرگاهى ( 3 ) - + در عشق يوسف ( 4 ) - « جماعتى از » ندارد ( 5 ) - آن كنيزان ( 6 ) - كدبانو ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - در متن : حرمتش ( 9 ) - واداشته‌اند ( 10 ) - نهاده‌اند ( 11 ) - مىفرمايى ( 12 ) - + محروم و ( 13 ) - غلبات ( 14 ) - سكونى ( 15 ) - مؤمنان را ( 16 ) - + بلا ( 17 ) - ملايكتان ( 18 ) - آن ( 19 ) - همين ( 20 ) - + و رهين فقر و فاقه است و قرين ترس و وحشت است ( 21 ) - در متن : ميل ( 1 - ) سورهء بقره / 77 ( 2 - ) سورهء انفال / 17